تعداد مامورا رو زیادتر کنین…!

قدیمی ها داستانی تعریف میکردند که گویا وصف حال ایران امروز است:

حاکمی بود مستبد که بر دیاری سرسبز حکم میراند و وزیری داشت بغایت موذی… هر روز با پیشنهاد وزیر و دستور حاکم، حکمی جدید بر مردم دیار صادر و بر مشکلات و بدبختی ایشان میافزود و این را به سبب اسباب تفنن انجام میداد. روزی حاکم به وزیر گفت که همه اوامر ملوکانه تکرار مکرّرات گشته و باید حکمی جدید بیآبی تا اسباب مسرّت خاطر ما گردد. وزیر قدری بیاندیشید و به حاکم گفت که: یافتم، از امروز هر که از شهر بخواهد خارج شود باید نگاهبانان دروازه شهر کونش گذارند. حاکم لختی بیاندیشید و بپرسید: این آیا سبب شورش نمیشود…؟ وزیر گفت: خیر، امتحان کنید هم فال است و هم تماشا …!

از آن روز به بعد هر که از شهر بیرون میشد، کونی به نگهبان دروازه میداد و میرفت. چند صباحی گذشت و وزیر به حاکم گفت: قربانت گردم، اکنون امر فرمائید که هر که به شهر نیز داخل میشود باید کونی بدهد. حاکم دگربار بپرسید: آیا شورشی در خلایق در نخواهد گرفت؟ وزیر بی درنگ گفت: خیر قربان، کمافی السابق مردمان مطیعند و رام چون برّه…!

بدین سان، هر که از آن روز از شهر بیرون شدی باید کونی میداد و چون درون شدی کونی دوباره و شاعر فرماید که در آن کون دادن دو نعمت بود و بر هر نعمتی شکری واجب:

شعر: چو کونش نهند هنگام خروج ببالد بخود همچو محمد در عروج

چند صباحی از حکم جدید نگذشته بود که روزی صدای غلغله جمعی از حیاط قصر بگوش حاکم رسید.

حاکم سراسیمه گشت و بدنبال وزیر فرستاد که پدرسوخته مگر نگفتی که شورشی درنخواهد گرفت پس این چه صداست که در حیاط قصر است؟

وزیر پاسخ داد: قربانت شوم، امر فرمائید تا نماینده اشان را بفرستند تا استنطاق کنیم ببینیم چه در سر دارند و آیا سبزند یا سبز میزنند و یا از سران فتنه اند و یا اصولاً مردمی عادیند و شورشی در بین نیست.

بدستور حاکم نماینده جمع معترض در حیاط قصر به اندرونی فراخوانده شد و روبروی حاکم قرار گرفت که: ای پدرسوخته مگر کاه و جویتان فزونی کرده که چنین قصر را بر سر خود گذاشته اید و یا سنگ پاتان مفقود شده. مگر ما کم خدمتتان کرده ایم، از یارانه ی چهل هزار تومانی در حسابتان بگیر تا سیب زمینی و ساندیس و انرژی تخمه ای و چه و چه، دیگر چه مرگتان است که قشون کشی میکنید و خواب از ما میگیرید. مگر نمیدانید که ما جسم علیلی داریم و چُس مثقال آبرو که آنرا هم شما به گائیدن داده اید. دیگر این چه بساط است که راه انداخته اید و دل دشمنان ما را شاد میکنید و در زمره خواص بی بصیرت خود را در انداخته اید. دستور بدهم چنان در کهریزکمان به خدمتتان با تغار شراب برسند که ربّ و رُوبّتان را یاد کنید….

نماینده مفلوک رُخصت خواست و گفت: فدای اون دست چلاقتان گردم، ما جمعی زارعیم که باید صبح علی الطلوع برای کشت و زرع به مزارع خود خارج از شهر برویم و شب نیز بازگردیم. با حکم جدید آن رهبر کائنات مجبوریم مدت زیادی در بامدادان و بیشتر از آن را در شامگاهان در صف کون دادن سپری کنیم که این وقت زیادی را تلف میکند. اگر دستور دهید که تعداد نگاهبانان دروازه را بیشتر کنند ما زودتر به کارمان میرسیم و شما نیز ثمره سال همت و تلاش مضاعفتان را خواهید چشید.

لینک همین مطلب از این به بعد در آزادگی (بی خیال بالاترین شو عزیز)

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: