تایید حضور مجتبی خامنه ای در جبهه – وبلاگ سماور

در اینترنت خواندم که مهدی خزعلی منکر حضور فرزندان آغا در جبهه های نبرد حق بر علیه باطل شده است. اینجانب ضمن تایید حضور حداقل دو تن از فرزندان آغا در جبهه ها تاکید میکنم که من خودم با آغا مجتبی خامنه ای توی دهلاویه همسنگر بودیم…. یادمه که توی گرمای طاقت فرسای دهلاویه در تابستان 66 زیر پتو به راز و نیاز می پرداختیم. من مسئول گروهان بودم و مجتبی خیلی وابسته من شده بود… آن موقع مجتبی 17 سال بیشتر نداشت و اصلاً اهل تقلب نبود که یکبار بدهد و دوبار حساب کند… نمیدانم چه سرّی در قدرت نهفته هست که انسانها را عوض میکند…..


من و آغا مجتبی در یکی از روزهای تابستان 1366 در دهلاویه . برای اینکه ریا نشود، چهره خودم را پوشاندم. چهره معصومانه و ولایی آغا مجتبی در عنفوان جوانی در تصویر پیداست

باری یک شب مجتبی به من گفت: قاسم، حاجی (فرمانده گردان) گفته که دیگه نباید با تو همسنگر باشم و باید برم دفتر گردان پیش حاجی برای ادامه خدمت. این ماجرا مال اوائل دیماه 1366 بود. بعد از اینکه آغا مجتبی رفت پیش حاجی، احساس تنهایی عجیبی به من دست داده بود و هر روز به ستاد پشتیبانی گردان میرفتم تا ببینم آیا از حوزه علمیه بسیجی جدیدی به گردان منقل شده است یا خیر…. مدت زیادی نگذشت که خبر رسید آغا مجتبی ترکش خورده و به پشت جبهه، بیمارستان دزفول، برای عمل بواسیر انتقالش دادن… فهمیدم که مجتبی فیزیکی شده (شبیه شیمیاییه فقط خطرش کمتره). اوائل فروردین 1367 یکسری مامور از طرف وزارت اطلاعات اومدن و حاج منصور (فرمانده گردان) رو بردن تهران…. نمیدونم چرا ولی فکر کنم براش تشویقی اومده بود… اواسط اردیبهشت 1367 بود که من ترخیص شدم … یه دفترچه خاطرات از حاج منصور باقی مونده بود که فرمانده گردان جدید به من داد برسونم دستش … توش فقط اسم چند تا بسیجی بود که از حوزه علمیه به گردان ما اومده بودن و یه مشت تاریخ جلوی اسماشون … اسم مجتبی هم بود با چن تا ستاره جلوی اسمش و بجای تاریخ جلوی اسمش نوشته شده بود: «هر روز»…با هزار بدبختی خوونه ی حاج منصور رو پیدا کردم … جلوی خوونه چن تا پرچم سیاه زده بودن و اطلاعیه شهادت حاج منصور …. خیلی تعجب کردم… در زدم و خانومش درب رو باز کرد … حال و احوال کردم و دلیل حضورم رو گفتم و از حاج منصور پرسیدم… جواب داد: منافقین خیلی دنبال این بودن که منصور رو شهید کنن، برای همین برادرای اطلاعات با مراقبت کامل انتقالش دادن تهران… اما یک هفته بعد منافقین شناسایی و ترورش کردن … گلوله ها بیشتر به باسنش اصابت کرده بود و باعث شهادتش شده بود…. اظهار همدردی و تاسف کردم و دفترچه رو به همسر شهید حاج منصور دادم و خداحافظی کردم. در راه به این فکر میکردم که حضور پربرکت فرزندان ریاست محترم جمهور در جبهه ها چه نعمتی است. حتی حضور کوتاه مدت آغا مصطفی، فرزند ارشد آغا، که باعث کمر درد شدید همه پرسنل پادگان آموزشی امام حسین بخاطر آموزش های طاقت فرسا شده بود. بخاطر دارم که مربی تاکتیک این پادگان علاوه بر کمر درد، بخاطر سوزش شدید در مجاری ادرار سرانجام شهید شد. آرزو کردم که جنگ ده سال دیگر هم طول بکشد تا از نعمت حضور آغا زاده های رئیس جمهور مکتبی، آغا میثم و آغا مسعود، هم در جبهه بهره وافر ببریم.

امیدوارم این اطلاعات چراغ راهی باشد برای دشمنان این انقلاب و کسانیکه معتقدند فرزندان آغا اصلاً در جبهه حضور نداشته اند بخصوص کسانیکه در دشمنی با اهل بیت آغا از رواج هیچ دروغی کوتاهی نمیکنند.

لینک در بالاترین

Advertisements

6 دیدگاه »

  1. info@yahoo.com said

    مبارک باشه چه سعادتی هم پسر سید بوده هم پسر ولی امر خدا چه ثوابی تو بردی اگر همه ملک جمع بشود و خود خدا هم همراهشون بیاید یک 100 ثواب تو را نخواهند توانست حساب کنند همه حور های بهشتی فقط منتظر تو هستند کهددول مبارک و متبرک شده را ماچ کنند و به روی چشم بگذارند خدا قبول کنه برادر چقدر به مسلمین دنیا کمک کردی

  2. مهدی said

    بچشون پسر شد یا دختر؟

  3. پیلتن پاکزاد said

    لطفن مقاله جدید مشکل آقا را د ر سایت آبرادات در قسمت مقاله روز ببینید. ضمنن پانزده کتاب جدید هم به قسمت کتابخانه سایت اضافه شده است
    http://www.abradat.com

  4. زندانی کهریزک said

    آلزایمر- سروده ای از هادی خرسندی

    Kahrizak.prisoner@hotmail.com

    به تاریخ هزار و سیصد و کی

    بریدند از نیستان ناله زن نی

    نخواهم سالها را با شماره

    که میسازم به ایماء و اشاره

    به سال یک هزار و سیصد و غم

    اصول سرنوشتم شد فراهم

    به سال یک هزار و سیصد و درد

    مرا آینده سوی خود صدا کرد

    گمانم در هزار و سیصد و هیچ

    شدم پویای راه پیچ در پیچ

    ندانم در هزار و سیصد و پوچ

    به چه امید کردم از وطن کوچ

    نمی خواهم به یاد آرم چه ها شد

    که پی در پی وطن غرق بلا شد

    چگونه در هزار و سیصد و نفت

    خودم دیدم که جانم از بدن رفت

    گرسنه بود ملت بر سر گنج

    به سال یک هزار و سیصد و رنج

    چه سالی رفت ملت در ته چاه

    به تاریخ یک هزار و سیصد و شاه

    به سال یک هزار و سیصد و دق

    چه شد؟ تبعید شد دکتر مصدق

    به تاریخ هزار و سیصد و زور

    همه اسباب استبداد شد جور

    به سال یک هزار و سیصد و جهل

    فریب ملتی آسان شد و سهل

    به سال یک هزار و سیصد و باد

    خودم توی خیابان میزدم داد

    به سال یک هزار و سیصد و دین

    به کشور خیمه زن شد دولت کین

    چه سالی شیخ بر ما گشت پیروز

    به تاریخ هزار و سیصد و گوز

    دلم خواهد فراموشی بگیرم

    که در آفاق آلزایمر بمیرم

    بطوری گم کنم سررشته خویش

    که یادی ناورم از کشته خویش

    نه بشناسم هلال ماه نو را

    نه خاطر آورم وقت درو را

    اگر جنت دروغ هر چه دین است

    فراموشی بهشت راستین است

  5. رضا said

    سپاس از روشنگری. خدا شما را برای اسلام نگهدارد.

  6. aa said

    اگه نویسنده خودتی به قران شاهکاری ادامه بده داستان دروازه وحاکم رو هم خوندم 6 ساعت با بچه ها میخندیدیم دمت گرم وبلاگت رفت تو علاقه مندی هام

RSS feed for comments on this post · TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: